ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

 

 

تنهايى و تن

 

 

١

انسانِ تنها موجودِ غريبى است. همان‌طور كه تنهايى مفهومى پيچيده است، حتا در مبتذل‌ترين شكلِ آن. الفباى تنهايى هم می‌تواند با گفتن "من تنها هستم" آغاز شود و هم در سكوت يا حرافى بدون نياز به بيان دالِ تنهايى. تنهايى لاى جرزِ هر ديوارى در كمين است: در يك ميهمانى، در رختخوابى دو نفره، نداشتنِ هم فكر و سليقه و توهمِ هولناكِ درك‌ناپذيرى... . ما همه در زندگى بسيار تنهايى كشيده‌ايم. گاه با لذت از آن سخن رانده‌ايم و گاه از وحشتش در بستر همچون دوران جنينى در خود جمع شده‌ايم. "مى‌خواهم تنها باشم" برآيند خواستى سابقه‌دار است. شكستِ مطلق و سرخوردگى مكرر از تنى كه حرارتش قرار است در گرما و سرما در كنارمان باشد.
آن‌چه قرار است در اين متن از تسلط بيشترى بر سايرِ انواع برخوردار باشد تنهايى وصله شده به تن است. يعنى فقدانِ تنى كه بتوان در كنارش تنهايى ناب را سپرى كرد. اين فقدان همچون مادرى از دست رفته جزئى از روزمرگى ماست و ادامۀ زيستن را به اميدِ يافتن تنى جايگزين كه اين واژه را به آستانۀ نخستين معنايش، آن نقطه‌اى كه دال هنوز مدلولى پس نينداخته، ممكن مى‌سازد. ما در اين برهوت بسته به اقبال و نوع تجربه تن‌هايى را مى‌آزماييم كه احتمالاً تنهايند و همچون ما ناتوانِ از خروج.
  نبايد گمان برد كه اين تكيه بر تن حاصلى از قبيلِ ارزش‌گذارى بر آن در پى دارد. تن يك فاصله است كه نه در تخيل قابلِ لمس است و نه در واقعيت؛ يعنى آن‌جا كه كنار ماست؛ خوابيده و آمادۀ عرضه.
تنهايى دركِ فقدان است. دركِ اين‌كه نيل به فقدان امرى است درك‌ناپذير.

 

٢

من با تنم تنها هستم، اما تنِ من از من تنهاتر است و اين بسيار هولناك است. من بى تنم قادر به لمس تنهايى نيستم، پس تنم از من تنهاتر است، چرا كه در حسرتِ تنى كه با آن يكى شود تجزيه خواهد شد؛ خوراك كرم‌هاى خاكى.
تن صاحب دو حرفِ اول دالِ "تنهايى"در زبانى به نامِ پارسى است كه در همان هجاى اول تنها مى‌ماند.

٣

تن ميل دارد به درونِ تنى ديگر رسوخ كند. اين ميل هنگامى به نقطۀ اوج خود نائل مى‌شود كه تن پذيراى رسوخِ تنى ديگر باشد و بدين طريق در آن تن رسوخ كند. از اين منظر تنِ زن به هر دو لذت همزمان نائل مى‌آيد.

٤

تنِ بى ذهن ممكن است، اما ذهنِ بى تن نه. اين تن است كه به ذهن هويت مى‌بخشد. اثرِ انگشت مجازى مرسل براى تن است. براى تغيير هويت بايد تنم را تغيير دهم. بايد تغيير چهره دهم، در غير اين صورت اوراقِ هويتم با تنم نخواهد خواند و من كشته خواهم شد. پس تن از من خسته است. از منِ بى‌انصاف كه خود را زندانى تن تلقى مى‌كنم و اين‌گونه مى‌سرايم: دريغا كه در سراچه تقدير تخته بند تنم.

5

اين تن است كه مى‌ميرد، نه من. تنها تن قادر است بميرد. من همواره تن را تنها مى‌گذارم. 

 

6

"هيچ وقت تو زندگيم اينقدر تنهايى نكشيدم. دستامو از هم باز مى‌كنم تا بياد تو آغوشم. احساس مى‌كنم همه چيز و همه كس لو رفتن. بايد منو ببخشيد اما نمى‌تونم منظورتونو بفهمم. اونم با آغوشى كه جز باد چيزى نصيبش نميشه".
اين عبارت مى‌توانست با كمى روتوش به عنوان ديالوگِ فيلمى فارسى در موردِ عشقى ناكام مورد استفاده قرار گيرد.

7

به گفتۀ فرويد اندوه و ماتم اگر در هيأت زارى و سوگ منجر به پذيرشِ فقدانِ ابژۀ از دست رفته نگردد، بدل به ماليخوليا خواهد شد.
ا
نگار ماليخوليا حاصلِ هراسِ تن از تنهايى نهايى است. عدم پذيرشى كه فقدان را درونى مى‌كند. به فقدان نه مى‌گويد، چون مى‌داند مقاومت در برابرش بيهوده است؛ ضايعه‌اى ترميم‌ناپذير. 

8

تن از ارضاى خود ناگزير است. نارسيس اسطورۀ چنين تنى است. هيچ تنى قادر به ارضايش نيست. تلاش براى نائل گشتن به ارضاى ناب از طريق تنى ديگر در نهايت راه به توحش مى‌برد. به فقدانِ اروتيسم؛ همان كه هرزه‌نگارى‌اش مى‌خوانند. به آسيب و خدشه. نفوذِ به اعماقى كه در كار نيست. فراتر از پوست احشاى دهان گشاده به كمين نشسته اند كه اعماق را مى بلعند. قطعه‌قطعه كردن و خوردن. دفع كردن تنى كه نقطه صفرش پيدا نيست. 
تن ترجيح مى‌دهد با تخيلِ تن "ديگرى" لذت برد. در اين‌جا تن تخيل را به خدمت خود در مى‌آورد. عشق ورزیدن به تنِ خود تنها در حضور یا غیابِ تنی دیگر متحقق می‌شود. تنی دیگر وجود دارد اما غایب است. تنِ من تنِ "دیگری" است. چنین درکی از تن ادامۀ زیستن را ممکن می‌سازد. یعنی ادامۀ مصرف را. ورنه آینه‌ای تکه‌تکه در برابر است که تن در برابرش از هم می‌پاشد و به درونش کشیده می‌شود.   

9

مى‌توان به ماهيت، روح و ساير مفاهيم اعتقاد داشت يا نداشت. اما به تن نمى‌توان اعتقاد نداشت. تن همواره حاضر است و بارِ غيبت مفاهيم بر شانه‌اش سنگينى مى‌كند.  تن را نمى‌توان انكار كرد. آنان كه باورش نمى‌كنند با تيغ به جانش مى‌افتند و به جوى خونِ جارى مى‌نگرند. به درونِ روح نمى‌توان نفوذ كرد؛ تن اما حى و حاضر واقعيت را به زير سؤال مى‌برد. تنى كه حاضر است، اما نقش غيبت را ايفا مى‌كند.

10

در اوج زيستن ما نيازمند زمان‌هايى براى نزيستنيم. در چنين دورانى است كه در خود سلاحى سرد مى‌یابیم آماده براى كاويدن و از كار انداختنِ جوارح.
تن آنقدر واضح است كه نمى‌توان ديدش. خاطرۀ تن نازدودنى است. اين تن است كه تنهايى را خلق مى‌كند.
تنهايى بى تن ممكن نيست.

 


دومان ملکی
بایگانی شده در: یادداشت

 
بالا

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر