ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

 

 

 


                                                                                            Balzac room- David Darrault               

    ماجرای غم‌انگیز و باور نکردنی م.مؤدب‌پور   

 

 

ناباکوف پیر برای حضور در یک مصاحبه‌ی تلویزیونی دو شرط پیش روی برنامه‌سازان گذاشت: یکی این‌که سؤالات باید بر خلاف رسم معمول برنامه پیشاپیش تعیین گردد تا ناباکوف پاسخ‌ها را به طور مکتوب زیر دست داشته باشد (ظاهراً استاد میانه‌ای با بداهه‌پردازی نداشت)؛ دیگر این که در جریان مصاحبه می‌باید مشروب مورد علاقه‌ی او برایش سرو شود، اما جهت پیشگیری از بدآموزی می‌توان مشروب را در قوری سرو کرد تا مخاطب پندارد ناباکوف چای‌خور قهاری است. ناباکوف نیز قول می‌دهد به پاسخ‌هایی که از پیش آماده کرده طوری زیرچشمی نگاه کند که هیچ‌کس بویی از تقلب نبرد. سلینجر شاید پنجاه سال یا بیش‌تر خود را به طور فیزیکی از مخاطب دور نگه داشت. هر اقتباس‌گر و بیوگرافی‌نویسی را به دادگاه کشانید و گویا حدود نه رمان در گاوصندوقش خاک می‌خورد که تهدید کرده بود پیش از مرگ همه را می‌سوزاند. مردی که جان لنون را شبانه مقابلِ خانه‌اش و در برابر دیدگان یوکو اونو به گلوله بست نسخه‌ای از ناتور دشت به همراه داشته و لابد غرق خواندنش بوده. رومن گاری همان امیل آژار بود و تحت این نام چند شاهکار نوشت که حتا به خاطرشان برنده‌ی جایزه هم شد. هر گاه نام آژار خوانده می‌شد کسی روی صحنه نمی‌رفت، رومن گاری اما حی و حاضر بود.

اما زندگی م.مؤدب‌پور که از طنین نامش دل هر دختر دبیرستانی چون قناری عاشقی درون قفس به لرزه می‌افتد، به شهادت ویکی‌پدیا غریب و گیج کننده است. کسی نمی‌داند او مذکر است یا مؤنث. سه رمانش به نام م.مؤدب‌پور به چاپ رسیده و سه تای دیگر نام ماندا معینی را بر پیشانی دارند. اما کافی است تنها دو سطر طاقت بیاورید تا افشا شود وی مردی است خوش‌تیپ که صاحب دو فرزند است و در آپارتمانی سه‌خوابه همراه همسرش ماندا معینی و فرزندانش زندگی می‌کنند. در افواه پیچیده که اتومبیلش پرشیاست و البته از گذشته‌اش اطلاعات چندانی در دست نیست. برخی می‌گویند حتا دیپلم هم ندارد و خودش به ذکر این‌که در گذشته شغل آزاد داشته بسنده می‌کند. معلوم نیست آن سه رمان را همسرش نوشته یا جناب سید مرتضی مؤدب‌پور متأثر از لحظات شور و شیدایی آن‌ها را به نام همسرش نوشته و منتشر کرده. بسیاری از روشنفکران در جریان نقدهای تندی که بر ترجمه‌های زنده یاد ذبیح‌اله منصوری وارد می‌شد، با این عقیده که آثار منصوری علی‌رغم تحریف آشکار و ترجمه‌های من‌درآوردی و خیانت در روز روشن پلی بودند برای ترغیب خواننده‌ی غیر حرفه‌ای به مطالعه و بعضاً جهش او به آثار فاخرتر، به دفاع از وی برخاستند. در بیوگرافی م.مؤدب‌پور نیز از قول وی نقل شده که آثارش را از فهیمه و فتانه بهتر می‌داند و خاضعانه بر این باور است که مخاطب باید با این دو شروع کند و بعد بیاید سراغ او. گویا گونتر گراس جوان چندان غرق خواندن می‌شده که مادرش برای اثبات قوای هولناک تمرکز فرزندش جلوی در و همسایه عوض خوراکی یک قالب صابون در بشقابش می‌گذاشته و و گراس تازه بعد از چند گاز اساسی متوجه موضوع می‌شده. همینگوی در کنار تفریحات عجیبی مثل شکار بوفالو روزانه سه ساعت در اتاقی در بسته که هیچ صدایی به داخلش درز نمی‌کرد یک نفس می‌خوانده. در بیوگرافی مؤدب‌پور اما صراحتاً ذکر شده که او هیچ میانه‌ای با کتاب ندارد و آثار هم‌ترازش را هم‌ترازِ خود نمی‌داند و بزرگان را هم به بی‌موضوعی متهم می‌کند.

می‌گویند مارکز به ازای هر غلط تایپی در هر کجای متن کل آن را از نو بازنویسی می‌کرده. به همین دلیل مصرف سرانه‌اش برای نوشتن یک داستان پانزده صفحه‌ای یک توپ کاغذ بوده است. بالزاک آن‌قدر می‌نوشته که وقت سر خاراندن نداشته، برای همین کف اتاقش سوراخی تعبیه کرده بود تا هر صفحه‌ای تمام می‌شد آن را لوله کرده و به طبقه‌ی پایین روانه کند تا منشی یا منشیانش بلافاصله جمع و جورش کنند و تحویل ناشر دهند. بزرگ‌ترین آرزوی کافکا این بود که در دخمه‌ای زندگی کند و جز نوشتن عملی انجام ندهد. مردی نیز سر هر وعده غذایش را بگذارد پشت در. مؤدب‌پور نیز خود را ماه‌ها در خانه حبس کرده و سوپرمارکت محل مایحتاج مورد نیاز را تا جلویِ درب منزلشان در طبقه‌ی سوم خرکش می‌کند. او به رمان بعدی‌اش فکر می‌کند و همچون همان گام‌های نخست که ناشران حاضر به چاپ رمان اولش نبودند و سرانجام همسایه‌شان که از قضا ناشر بود با صرفه‌نظر از سود مؤلف حاضر به چاپش می‌شود، پرانرژی و خلاق است و حتا ناکامی‌هایی همچون شکست تجاری فیلمی با بازی مهران غفوریان و فتحعلی اویسی نیز نتوانسته او را در راه هدفش سر سوزنی دلسرد کند. گورکی می‌نویسد اولین چیزی که از دیدن تولستوی نشسته رو به دریا با انبوهی ریش و غرق تفکر به ذهنش رسیده این است که این مرد خداگونه است، و طوری از آن‌جا گذر کرده که رشته‌ی افکار تولستوی از هم نگسلد. انگار مؤدب‌پور این نصیحت گلشیری را که اگر در مسیری که می‌روی قرار باشد دم به دم بایستی و به هر سگی که به سمتت پارس می‌کند سنگ بیاندازی هرگز به مقصد نخواهی رسید، نصب‌العینِ زندگی شگفت‌انگیزش قرار داده. البته گلشیری خودش این اندرز حکیمانه را به نقل از داستایوفسکی می‌آورد.

مارکز که به هنگام رانندگی فصل اول صد سال تنهایی به صورت پاکنویس در ذهنش احضار می‌شود تا از رفتن به مسافرت همراه زن و فرزندش منصرف شود و خودش را شش ماه (با روزی شش بسته سیگار) در اتاقش حبس کند و زنش برای امرار معاش ناگزیر از فروش لوازم منزل گردد، داستان کوتاهی دارد که توسط کاوه باسمنجی به فارسی برگردانده شده. عنوانش هست: "ماجرای غم‌انگیز و باور نکردنی ارندیرای بی‌گناه و مادربزرگ سنگ‌دلش". تا آن‌جا که در یادم مانده مادربزرگ از نوه‌اش ارندیرا صبح تا شب آن‌قدر کار می‌کشد که طفلی دخترک شب‌ها چنان خواب‌آلود است که هر لحظه ممکن است پیش از آن‌که نعشش را در بستر رها کند دستش به شمعی چیزی بخورد و خانه را به آتش بکشد. سرانجام نیز همین اتفاق می‌افتد و کل خانه خاکستر می‌شود. مادربزرگ از ارندیرا می‌خواهد غصه نخورد چرا که این فاجعه در هر حال قابل جبران است. پس چادری در جوار ویرانه‌های خانه علم می‌کند و مردها صف می‌کشند. تا این‌که در میانشان پسری به دخترک دل می‌بندد و آن‌ها تصمیم می‌گیرند با هم فرار کنند...

و این است ماجرایِ غم‌انگیز و باور نکردنی م.مؤدب‌پور. 

 

 

 دومان ملکی
بایگان
ی شده در: یادداشت

 

*در نسخۀ آف لاین قابل نصب دانشنامۀ ویکیپدیا این زندگی نامه آمده. در جست و جوهای کنونی نتایج مختصرتری ارائه می شود! متن کامل این بیوگرافی را می توانید در جاهایی مثلِ اینجا پیدا کنید.


                                                         بالا              

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر