ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

 

نام‌ناپذیر نامیراست

 

Marcel Duchamp ,Prière de toucher, 1947

  

1

به محض این‌که بر چیزی نام می‌گذاریم، بر مرگ آن چیز صحه گذاشته‌ایم. به مرگ واردش کرده‌ایم. نامگذاری تأیید مرگ است.

کافکا از ادرادک Odradek چه تعریفی به دست می‌دهد؟ هیچ تعریفی. به پاره‌هایی از آن توجه کنیم:
«برخی می‌گویند ادرادک ریشه‌ی اسلاو دارد و می‌کوشند از این طریق شکل‌گیری آن را توضیح دهند. دیگران عقیده دارند که این واژه از زبان آلمانی مشتق شده و از اسلاوی فقط تأثیر پذیرفته است. اما به سبب عدم قطعیت هر دو نظریه به حق می‌توان نتیجه گرفت که هیچ یک از آن‌ها صحت ندارد. به ویژه این که در هیچ یک از این زبان‌ها نمی‌توان مفهومی برای این واژه پیدا کرد.
بی‌شک اگر موجودی به نام ادرادک نمی‌بود، کسی به چنین مطالعاتی نمی‌پرداخت. ادرادک در نظری اجمالی به قرقره‌ای پهن و ستاره‌شکل شباهت دارد [...] گویا کلاف سردرگمی از نخ‌های تکه‌پاره، کهنه، جوراجور و رنگ به رنگ را به دور آن پیچیده‌اند [...] اگر انسان گمان کند این شیء در گذشته شکل و قواره‌ی هدفمندی داشته و حالا شکسته و اسقاط شده است، چندان راه دوری نرفته است. ولی به نظر نمی‌رسد چنین بوده باشد. دست‌کم هیچ نشانه‌ای دال بر این مطلب وجود ندارد. [...] از آن‌جا که ادرادک موجود بسیار چابکی است و گرفتن آن میسر نیست، نمی‌توان درباره‌اش مطلب دقیق‌تری گفت. [...] ادرادک یا در بالاخانه، یا راه‌پله، در راهرو یا درگاهی خانه جا خوش می‌کند. گاهی ماه‌ها غیبش می‌زند، ظاهراً در این مواقع در خانه‌ی دیگران اقامت می‌کند. [...] از او می‌پرسند اسمت چیست؟ جواب می‌دهد: ادرادک. کجا زندگی می‌کنی؟ می‌گوید: محل سکونت نامشخص و خنده سر می‌دهد. فقط آدمی بدون شش می‌تواند آن طور بخندد. [...] بیهوده از خود می‌پرسم بر سر او چه خواهد آمد؟ آیا ممکن است بمیرد؟ هر آن‌چه می‌میرد، پیش از مرگ مقصودی پیش رو داشته و به کاری مشغول بوده و در همان کار و مقصود هم به نابودی کشیده شده است.»(1)

والتر بنیامین می‌نویسد: «ولی از آن‌جا که هیچ بیگانه‌ای را بیش از جسم -جسمِ خودمان- به فراموشی نسپرده‌ایم، می‌توان فهمید که چرا کافکا سرفه‌ای را که از درونِ جسمش سر بر می‌کشید، «حیوان» می‌نامید. او پیش‌قراول گله‌ای بس عظیم بود.
ادرادک عجیب‌ترین حرامراده‌ای است که در جهان پیش از کافکا با حس گناه زاده شده است. [...] ترجیح می‌دهد همان جاهایی باشد که شبیه دادگاه است، جایی که به جرائم رسیدگی می‌کنند. زیر طاق شیروانی جایی است برای دور انداختن و از یاد بردن چیزهایی که روزی منشاء اثر بوده‌اند. [...] ادرادک همان هیئتی است که موجودات در عالم فراموشی به خود می‌گیرند. آن‌ها همه تحریف شده‌اند. «نگرانی پدرِ خانواده»ای که کسی از ماهیتِ آن خبر ندارد،...»(2)

2

نامگذاری یک مرض است. وارد یک غار میشوم. اشکالی که بر دیوارهها در طول زمان نقش بسته، و حسی از بکر بودن و گاه هراس از ناشناخته را القاءمی ­کنند، بلافاصله توسط بازدیدکنندگان نامگذاری میگردد: «این را ببین! شبیه عقاب است... این یکی زبانِ مادرزن است...». زبان یعنی تشبیه، نام، و تفاوت­‌گذاری از راه شباهت‌پذیری. چیزهای بینام به جرم شباهت با چیزهای نام‌گذاری شده، نام میگیرند. چیزی که نامی نداشته باشد ناممکن است. باید نامگذاری کرد، حتا برای ترسیدن. در غار جایی هست که کشف نشده. دهانهاش تاریکی مطلق است و با خیرگی مطلق هم چیزی دیده نمیشود. من می­‌ترسم. چون بینام را با «ترس» نامگذاری میکنم، و ترس را با تاریکی.

«این چیست؟» یعنی جنون نام. شعر به «این چیست؟» پاسخی نمی‌دهد. نام «شعر» را به عنوان قرارداد می‌پذیرد تا نام نگیرد. ممکن است؟ البته که نه. شعر می‌داند ممکن نیست که نام نگیرد و عدم پاسخ به «این چیست؟» نه اعتراض، که تسلیم است. تسلیمی خلاق. تسلیم معادل «شکست» نیست. شعر باید تسلیم شود تا نام‌ها فراموش شوند. شعر تسلیم می‌شود چون نه به جنون نام­‌گذاری تن می‌دهد، نه به بی‌نامی. اما باید تلاش کند به تسلیم هم تن ندهد؛ که این شاید فعلاً از یک راه موقت ممکن شود: پذیرش نام «شعر» برای به بازی گرفتن «قرارداد». شعر هیچ‌گاه خودش نیست. «شعر»، شعر نیست.

وقتی از نام سخن به میان می‌آید، کلمات شروع به خیانت می­‌کنند. چرا که نام هم تنها یک نام است. شاید تنهایی شعر از همین جا ناشی می‌شود. از تلاش برای رسیدن به فقدان نام. ما نمی‌توانیم دیگری باشیم، اگر به دنبال نام‌ایم. چون در واقع دیگری هستیم. نام را خودمان بر خود نمی­‌گذاریم. دیگران بر ما می‌گذارند. حتا نام دلخواه هم نام ما نیست. نام بر ما تحمیل می‌شود. ما خودمان را با آن وفق می‌دهیم. حرکاتمان را، کلام­‌مان را، مرگ و زندگی‌مان را، و خلاصه متن‌مان را.

شعر درست به این دلیل که می‌داند فقدان نام ممکن نیست، می‌تواند به فقدان نام نزدیک شود.

به نام خود فکر می‌کنم. نام‌های خودم. آیا این نام، نام من است؟ نام از زبان می‌آید. تمام کلمات نام‌اند. نام خارج از زبان ممکن نیست. و در این ناممکنی است که شعر آفریده می‌شود.   

3

ادرادکِ کافکا میل به گریزِ ناب است. پذیرش دالی در عدم پذیرش آن. ادرادک می‌خواهد از تعریف تن بزند، حتا به بهای حذف از تاریخ. ادرادک آیا نامیراست؟ گریز از نام ممکن نیست. به دلیل همان دستور زبانی که به قول نیچه گریز از خدا را ناممکن می‌سازد. اما هر نامی برای این که نمیرد، باید مکرر در زمان مورد بازخوانی قرار گیرد و ترجمه شود. ادرادک کافکا اما از بازخوانی هم می‌گریزد اگر قادر باشد در هر بازخوانی در پس بی‌نامی مطلق نهان شود. ادرادک غیاب نیست، حضور نیست. ادرادک به گونه‌ای وجود دارد که سایر چیزها به آن طریق وجود ندارند.

نام، نامی است بر اثر. آن‌چه به قول بلانشو تنها چیزی است که نصیب نویسنده می‌شود، تا نومیدی به کمال رسد. «خروار خروار امید هست، اما نه برای ما.» اگر نام از تن من بگریزد، هرگز نخواهم مرد. اگر با تن بی‌نام خود نوشته باشم، نخواهم مرد. نامی که بر اثر است تنها به کار ارضای خودشیفتگی و ... می‌آید. تن بی‌نام اما ضامن بی‌مرگی است. این بی‌مرگی را نباید به پوئنی به نفع جاودانگی بدل ساخت. بی‌مرگ صرفاً جاودانه نیست.

 

دومان ملکی
بایگانی شده در: یادداشت

پانوشت‌ها:

1.داستان های کوتاهِ کافکا، ترجمۀ علی اصغر حداد، نشرِ ماهی.
2.کافکا به روایتِ بنیامین، ترجمۀ کوروش بیت سرکیس، نشرِ ماهی.


بالا

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر