ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

 

 

 

 بازی هرگز کهنۀ آزادی


1

اگر فقدان آزادی نتیجه‌ی حضور استبداد باشد، حضور آزادی لزوماً غیاب استبداد را در پی ندارد. آزادی به حضور درنمی‌آید. فقدان آزادی به همان اندازه که نافی خلاقیت است، می‌تواند انفجار خلاقیت را نیز موجب شود. خلاقیت به مقادیری فقدان آزادی نیازمند است. خلاقیت اما در متنی که میل به آزادی را در مرکز قرار می‌دهد، خلاقیتی سلطه‌آفرین است. مرکزیت‌گرایی به استبداد نشانه‌ها و رمزگان دامن می‌زند و محبسی به نام آزادی می‌آفریند. اگر مخاطب زیباشناسی نیل به مدلول را غایت لذت خود می‌داند، به خاطر این است که «مرزها»ی آزادی برای او در رعایت اصول و قواعد و قوانین خلاصه می‌شود؛ و چرخش متن تا سرحد آسیب‌شناسی این مرزها به عنوان معضل و تزریق آه و ناله به جهان مخاطب، لذت زیباشناسانه را به اندازه‌ی دوری موقت از این قواعد به قصد کسب انرژی برای بازگشت به آن‌ها فرومی‌کاهد.

محوریت نبود آزادی و غلبه‌پذیری سانسور به عنوان تأویل و تفسیر غالبی که بنا را بر حذف بخش‌هایی از متن گذاشته و گاه با ارزش گذاری بر نام مؤلف به عنوان عنصری دخیل در تعدیل یا توقیف متن بنا می‌شود، عموماً برسازنده‌ی خلاقیتی نمادین است. ضمن این‌که از عوامل ساخت تمثالی از مؤلف نیز به شمار می‌آید. سانسور مشارکتی در آفرینش متن است. مزاحم تنهایی متن. خوانشی است که خود را به متن تحمیل می‌کند و متن را به نفع جهان بیرون پس می‌زند. سانسور قاتل فردیت است و  متن را ناگزیر از ارجاع به بیرون می‌گرداند (جاهای خالی همواره به بیرون ارجاع می‌کنند چون متن سانسور شده متنی است فاقد خلأ). مؤلف در این بازی خود را مخاطب کل پنداشته و با مشارکت در نظام سانسور خذف را جایگزین ایجاز می‌کند (جای خود را در متن پر می‌کند).

اگر آزادی را به مثابه‌ی میلی در نظر آوریم که به تعویق می‌افتد، فقدان آزادی در نوشتار و متن ناشی از فقدان میل نیست. میلی که همواره به تعویق می‌افتد و پس زده می‌شود، در یک بازی خودآزارانه لذت وصال (نرسیدن به وصال) را افزایش می‌دهد. چرا که وصول به آزادی نقطه‌ی پایان لذت است. عدم وجود آزادی همیشه بهانه‌ای برای تجمع بوده. آزادی یعنی اسارتی نمادین در زبان نمادین. تقلیل دلالت‌ها تا حد رهایی پرنده‌ای از قفس، مشتی گره شده در آسمان، دست‌هایی گشوده در فضایی باز، حذف سانسور، نظارت‌های دولتی و شاید تضادهای دیگری همچون حصار، سیم خاردار، زنجیر و ... . شعر و ادبیات فارسی از مشروطه تا کنون چنین سیاست‌گذاری شده است. از آن‌جا که فرض بر این است که آزادی اسیر نظم نمادین بوده و به همین دلیل همواره ناگزیر بوده با تناقض بی‌حد و حصر بودن در عین اسارت در این نظم دست و پنجه نرم کند، تحدید این کلمه در مدلول‌های ذکر شده حاصلی جز بستن نظام دلالتی و تسری آن به متن دربرنداشته است. این دلالت نمادین و به شدت همگانی و مشکوک متن را تبدیل می‌کند به سفارشی اجتماعی (اصطلاح رایج دهه‌های چهل و پنجاه) و کالایی که باید در خدمت خلق سرکوب شده (و نه سرکوب‌گر) قرار گیرد.

2

وقتی از فقدان آزادی سخن به میان می‌آید یعنی چیزی به نام آزادی وجود دارد که ما از آن محرومیم. اتفاقاً یکی از عواملی که از شاعر و نویسنده تمثالی پریشان‌حال با جانی پرشور و عرق ریز پدید می‌آورد همین توهم وجود یا عدم وجودِ آزادی است. تمثال شاعر بوی آزادی می‌دهد. او یک تنه در برابر نظام سرکوب و توطئه و تباهی و استبداد می‌ایستد. آن هم با سلاح حقیر و ترسناک زبان. اجتماع نیز در اوجِ همراهی مبتذل ترین وجوه شخصیتی او را جذب کرده و تفاله‌اش را تقدیم می‌کند. بدین ترتیب آینه‌ای در جهت ارضای شهوت شناخته و فهمیده شدن فراهم می‌آید که روی گرداندن از آن تنها می‌تواند در جهت ارضای میل فهمیده نشدن یا فهم‌ناپذیری باشد. مکانیسمی دفاعی که در تقابل با اولی اجتماع را ابژه می‌بیند: من درک نمی‌شوم. هیچ‌کس مرا (آثار مرا، متن مرا) نمی‌فهمد، که یعنی هیچ‌کس شکل قدرت مرا نمی‌پذیرد.

طبق یک تعریف مجموع آن‌چه فرم خوانده می‌شود شامل محتوا، مضمون، چینشِ نشانه‌ها، تکنیک، زبان، اجرا و ... است که هر متن را از دیگری (و حتا خودش) جدا می‌سازد. بدون فرم غیریت، تفاوت و دیگری ممکن نیست. اما فرم توهم یکی شدن را نیز ممکن می‌کند. فرم بی‌تردید سلاحی ایدئولوژیک است. بدون فرم نه غیریت و تکثر متحقق می‌شود و نه وحدت‌مندی.

زمانی هدف غایی [به عنوان مثال] شاعر دستیابی به زبانی خاص و دارای تشخص بود. مؤلف به واسطه‌ی متن به زبان نهایی خود دست می‌یافت تا تمثالش تکمیل شود. تکرار در دایره‌ی توهم غایت. حال آن‌که متن نه تنها با ایجاد زبانی تؤامان ویرانگر و سازنده زبان‌ها و فرم‌های پیشین را به پرسش می‌کشد، بلکه زبان پیشین خود را نیز (در یک متن واحد حتا) تخریب و انکار می‌کند. متن واحدی وجود ندارد. جهان متن شقه‌شقه شاهدی بر شقاق از ارتباط ارگانیک اجزا و استبداد وحدتمندی است. می‌توان سرخوردگی، ملال و فرافکنی نسل بعد از پنجاه و هفت و به ویژه از نیمه‌ی دهه‌ی شصت را در فقدان نیرو و تلاش برای انتقال آن به متن خلاصه کرد. شعر مدرن ایران نیز با بحران برخوردی بیرونی دارد. زبان شعر سرشار از مؤلفه‌هایی همچون استعاره (به عنوان صنعت و نه سرشت زبان)، تمثیل و بار حماسی است که همگی مؤلف را دچار توهم تسلط بر اجزای زبان می‌سازند. مؤلف این تسلط (سلطه) را به بیرون از زبان فرافکنی کرده و با ندای اعتراض همدست اجتماع می‌گردد. اما هنگامی که آفرینش در زبان رخ می‌دهد، یعنی متن بر علیه زبان خود حرکت می‌کند، بحران در متن درونی می‌شود تا رابطه با مخاطب به حداقل گسترش یابد. متن دیگر الگوی زیباشناختی جمع نیست. این شقاق تعریف دیگری از آزادی به دست می‌دهد: آزادی به عنوان یک کلمه. کلمه‌ای با دلالت‌های همزمانی و در زمانی معین که باید در زبان مورد دستکاری قرار گیرند. توجه به اعتراض، آزادی و ... به عنوان دال‌هایی درون متن و زبان آن‌ها را واژه‌هایی تهی از مدلول‌های پیشین می‌گرداند و بدین ترتیب ارتباط با مخاطب (یکی از اشکال قدرت سرکوب شده و سرکوب‌گر) به حداقل می‌رسد. آفرینشِ چنین متنی مستلزم چنان نیرویی از تخریب و انکار است که به عنوان مثال الفبای اقتصاد یعنی عرضه و تقاضا را به چالش بکشد، نه این که مقاومتی نمادین به متن تزریق کند و عدم ارتباط پذیری را به امتیازی برای تفاوت‌گذاری بدل نماید. این تقلیل، صرفاً تقلیلی کمیتی است. متن وظیفه‌ی پاسخگویی به مخاطب را عهده‌دار نیست.

اختناق در عین حال که می‌تواند آزادی را به مبحثی محتوامحور تقلیل دهد، توان آفرینش در زبان و فرم را نیز مورد سنجش قرار می‌دهد. اختناق تحدید دلالتمندی کلمه‌ی آزادی را چنان به رخ می‌کشد که متن از ارائه‌ی هرگونه معادلی برای آن عاجز است. در چنین بستری آزادی مبحثی است که هرگز گهنه نمی‌شود. و این عین تناقض است وقتی شراکت در مباحث مربوط به آزادی پیوسته این گزاره را تکرار می‌کند: آزادی یک بازی هرگز کهنه است.

 


3

بر دفاترِ مدرسه‌ام/ بر میز و درخت/ بر شن و برف/ نامِ تو را می‌نویسم/ بر اوراقی که خوانده‌ام/ بر اوراقی سپید/ سنگ و خون، کاغذ و خاکستر/ نامِ تو را می‌نویسم/[...]/ و به نیروی یک واژه/ زیستن از سر می‌گیرم/ من زاده شدم که بشناسمت/ که به نام بخوانمت/ ای آزادی.1  

این شعر مشهور پل الوار (که پاره‌هایی از آن در این‌جا نقل شد)، میل دارد نام آزادی را بر سنگ و کوه و دفتر مشق و خلاصه همه چیز بنویسد. این شعر که شدیداً مشمول فرسایش ناشی از گذر زمان گشته، اکنون به عنوان نمونه‌ای مبتذل از نگاه تمثال شاعر به آزادی به عنوان دالی حاوی مفاهیمی تا این اندازه ابلهانه قابل بررسی است. هر چند گاه در خلوت با خود می‌گویم کاش فقط دمی قادر بودم همچون این شعر الوار بیاندیشم. در این صورت شاید احساس خوشبختی می‌کردم و  همین الان در خیابان‌ها مشغول بودم. افسوس که توان نظاره نیز از ما دریغ شده.  

 

پانوشت‌ها:

1.شعرِ الوار از: تنهایی جهان، ترجمۀ محمدرضا پارسایار، نشر هرمس.
*در طراحی این صفحه از آثار لوچیو فونتانا استفاده شده.

 

      

   

دومان ملکی
بایگانی شده در: یادداشت

بالا

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر