ریدکس پلاس دفع حشرات ارسال پیامک
افزایش ممبر تلگرام ممبر تلگرام

 

 

 

خاطره‌ای از دیدار با شاملو

نسل شما خودش باید یه فکری به حال خودش بکنه

 

 

 

26 فروردین 79 جلوی درب خانه‌ی شاملو بودم. نسترن شرقی، پلاک 555 اگر اشتباه نکنم. روز قبل آیدا گفته بود ایشان در وضعیتی نیستند که بتوانند کسی را ببینند. و من با تمنا قرار را به فردا موکول کرده بودم بی آن‌که قولی گرفته باشم. آیدا گفت باید بپرسد. کمی پشت در به انتظار پاسخ منفی ماندم، تا آمد پای آیفون و گفت می‌توانید برای چند دقیقه داخل شوید. وارد که شدم گفت از این طرف. پیچیدم به چپ. از دور پشت به من داشت نشسته بر ویلچیر با ژاکتی قرمز بر تن و انبوه موهای نقره‌ای. چیدمان صحنه عالی بود. گفتم سلام استاد! و پاسخی نیامد. نزدیک‌تر شدم. نشستم کنار ویلچیر و خم شدم بر صورتش: سلام استاد! سرش تقریباً افتاده بود بر کتاب پیش رویش. بی‌رمق بلندش کرد. به سختی نگاهم کرد و گفت: سلام. چهره‌ی تکیده‌اش با عکس‌های جذابش نمی‌خواند؛ مگر آن عکس آخر. نوجوان بودم و هر چیزی توهم می‌آفرید. چه رسد به دیدار با تنها انسانی که تا آن لحظه آرزو داشتم از نزدیک ببینم. زبانم قفل شد. اشک ریختم. آیدا صحنه را ترک کرده بود. اما «نگاه خیره»اش را احساس می‌کردم. پرسید از کجا اومدی؟ گفتم. گفت درس می‌خونی؟ گفتم تقریباً. خندید و گفت درس خوندن که تقریباً نداره! آیدا چای و شیرینی آورده بود و رفته بود. استکان چایش نصفه در دستش می‌لرزید. روی پایش ملحفه‌ای کشیده بودند که خاکستر سیگارش ریخته بود روش (که بعدتر تکاندش بر فرش). گفت ببخشید دیروز نتوانستم شما را ببینم. انقدر مریضم که... . از جلسات شعر خوانی‌مان گفتم. موقع رفتن خواهد گفت سلام مرا برسانید به بچه‌های آن انجمنی که گفتید. و من که به سمت در خواهم رفت برمی‌گردم و با صورت خیس از اشک سر و رویش را غرق بوسه می‌کنم. از کتاب‌هایی که در شناخت زندگی و آثارش به چاپ رسیده بود با دلی چرکین یاد می‌کرد: مزخرفن. اینا یه توبره پیدا کردن بی‌حساب و کتاب هر چی پیدا می‌کنن می‌چپونن توش. گفتم ولی این می‌تونه یکی از راه‌های شناختن نسل شما باشه برای نسلی که... گفت: نسل شما خودش باید یه فکری به حال خودش بکنه. و تکرارش کرد. صحبت از دن آرام که آمد وسط ناگهان هوشیار شد. با حرکات تند دست گفت دن آرام! دن آرام! پامو، زندگیمو گذاشتم رو دن آرام. هر دولتی که میاد جز سنگ‌اندازی کاری بلد نیست. میان صحبت حواسش به همه چیز بود. می‌گفت چرا چایت را نمی‌خوری؟ سرد شد. از مجموعه شعر در دست انتشارش خبر داد. آیدا به نشانه‌ی پایان وارد شد. برای اولین بار لبخند بر لب داشت. گفت اسمتون چیه؟ کتابی در دست داشت. می‌خواست کتاب را به یادگار آن روز بدهد امضا کند. کتاب را بر عسلی پیش رویش گذاشت و خودکار را به دستش داد. نامم را نوشت و نوشت به رسم یادگار. امضا زد و بعد مکثی طولانی. انگار چیزی را به یاد نمی‌آورد. آیدا خم شد و با صدای بلند در گوشش تقریباً داد زد: هفتاد و نهه! پای امضاء نوشت 79. در بسته شد تا وارد تنهایی ناب شوم. حالا من بودم و این همه آتش. چند ماه بعد مرگ شاعر هزاران نفر را به خیابان‌ها کشاند و ما در همان انجمن به یادش گرد هم آمدیم... .

 

 

دومان ملکی
بایگانی شده در: یادداشت

بالا

 

 

 

©
انتشار مطالب بدون اجازه ممنوع و تنها نقل با ذکر مأخذ یا پیوند به صورت مستقیم مجاز می باشد
All rights reserved by Dooman Maleki
2010-17

Home

|

Notes

|
Poetry |
Essay | Books | Voice |

Contact

| Under mag

 

 

ورود مدیر